درخشش یک ستاره
بال هایم... آن قدر کوچک اند که فکر پرواز را درونم سقوط می دهند. تا می خواهم دور خودم بچرخم،ماهی به طول می کشد.پاهایم در کثافت اطرافم وول می خورد و شاخکهایم علاماتی بی معنا روی سرم رقم می زنند و در قالبم می مانم....
قدم هایش را تند تر کرد تا پشت آپارتمان شش طبقه قایم شود . نفس نفس زنان به دیوار چسبید و و بعد از مکثی اندک خیز گرفت... باز چپ و راستش را پایید . با سرعتی عجیب و خیره کننده ، روی بوته ی رز پرید... در چشم به هم زدنی، سه تا از سرخ ترین هایش را کند.به پشت دیوار برگشت و با نیش های بلندش زیر چادر مشکی بلندترش شروع به نوشخوار کرد... خون دور دهانش را با دستان سیاهش پاک کرد، سینه اش را جلو داد ، و قیافه ای عادی به خود گرفت و در حالی که از زیر چادرش لکه های سرخ خون می ریخت با قدم هایی نیمه تند از محوطه خارج شد
در راه هر طبقه را که رد می کنه، می گه: خوب تا این جاش که بد نبوده ، خوب تا این جاش که بد نبوده.... {{فیلم نفرت از ماتیو کاسو ویتز ، از فرانسه}}
چراغ سبز شد... با فحش های ماشین های پشتی ، اتوبوس به راه افتاد. . . . . _ بورو عامو، من اول شدم . خب ولش کن، چه غذایی دوست داریم؟ بچه دوم : خورشت قیمه بچه اول: من بچه دوم: من _ : فلافل من - من عامو آروم تر ، سرمونو بردینا . بچه دوم با صدایی آروم تر: کوفته سبزی من - من _ :فسنجون بچه اول : بورو بابا ، تو هم غذاهات مثل مغزت قدیمیه ، اینارو دیگه کدوم پشت کوهی می خوره ؟خودم می گم هات داگ بچه اول : من _ : قربون تو با این مغز جدیدت ... بد بخت ، هات داگ غذای داغ سگاست. نکنه تو هم سگ شدی؟ ها؟ _ : خودتی. پس چرا مردم میرن بیرون ، هی هات داگ می خورن؟ تو خودتم هم هات داگ می خوری! نمی خوری؟ . اتوبوس از دست اندازی پرید. . بچه دوم :من نه. فقط بعضی وقت ها که با داداشم بیرون میرم می خورم. راستی می دونستی سگا رنگا رو نمی تونن ببینن؟ _ : هاااااا؟واقعا؟ ؟؟ _: به جون مادرم. تو ماهواره می گفت. _ :حالا ولش کن . تو این بازی هم که من همش اول شدم. حالا یه چیز دیگه... {خنده چند مسافر در دود و شلوغی اتوبوس پخش می شود} به بیرون پنجره نگاه می کند و تصویر خود را در ماشین متالیک بغل می بیند : خوب حالا چه ماشینی دوست داریم؟ سهم من این است. سهم من آسمانیست که اویختن پرده ای آن را از من می گیرد .... ........... سهم من چراغ های شهریست که ستارگان شب را از آسمانم می ربایند و مردمی که به من آویختن می اموزند .... سهم من این است. سهم من شاید بافنتن ریسمان است ..... و یا شاید تنها تنهاییست ./ اما دل برگشتن و نگاه کردن را ندارم.... غم او همچنان تعقیبم می کند. ومن از ترس غم و اندوه او نمی ایستم! باز تنها قدم بر می دارم و بی هدف همچنان ادامه می دهم... در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود. اینک ما مشتاقانه گام در این راه نهادهایم و چشم داریم که در آیندهای نزدیک بتوانیم جهان مجازی را دیگر بار به میدان رویارویی نویسندگان جوان مبدل کنیم. منتظر داستان هاي ممتاز شما هستيم ... عضو كوچك اين بزرگ نشيني: ميثم كلانتري فرد ميون سرماي زمستون بين ما گرماي لطيفي بود . با هم تو ب۷ قدم مي زديم .من ستاره هارا بهت معرفي مي كردم .و تو به من زيبايي عشق را... براي هم اب نبات چوبي مي گرفتيم .به هم زل مي زديم و شروع به خوردن اب نبات مي كرديم . مثل ماهي بادكنكي لپامون باد مي كرد . همديگرو نگاه مي كرديم و كلي از هم مي خنديديم. شيريني زندگي در يك اب نبات چوبي و يك اب نبات چوبي به شيريني يك زندگي... ارام موهايت را كنار مي زنم و صورتت را تماشا مي كنم . پيشانيت را به نرمي مي بوسم . دستم را دور كمرت مي اندازم و ارام ارام به خواب مي روم ... . . .امشب نيز در كنارم ارميده اي من تو را اغوش مي گيرم و سر مست از بوي تن ات كه چون عطر سيب بهشتي است به خواب مي روم ......... در خواب ها يم تو را مي جويم .... اما دريغ .... دريغ كه نمي يابمت!!!
در آستانه راهی ایستادهایم که ردپای بسیار کسان را بر خود دارد. بسیارند آنان که این راه را پیش از ما آزموده اند، با کوله باری از آگاهی و قلبی مالامال از رنج، چرا که به راستی ادبیات ما رنجنامه تمام اعصار است. به ناگزیر عبور باید کرد و باقی راه را به دیگری وانهاد تا دستی بیاید و کوله بار را از زمین برگیرد و بر دوش خود سنگینیاش را احساس کند.
اکنون مجالی فراهم آمده است تا جمعی از منتقدین فرهیخته شیراز گرد هم آیند و در فضایی ادبی-هنری پذیرای داستانها و نقدهای سازنده هر ایرانی ادیبی باشند. در فضایی که نویسندگان بتوانند- بی واهمه- آثارشان را در معرض نگاه و نقد عموم جامعه قرار دهند. این فرصتی است برای سنجیدن و آزمودن قلم خویش تا هر کس در کشاکش تجربیات ادبی خود دیگران را سهیم کند. امید است که بتوانیم محیطی صمیمانه و به دور از هر جنجال و هیاهو فراهم سازیم؛ باشد که این پاسخی باشد به پرسشها و دغدغههای نویسندگان جوان ما.
سکون برترین سیر است...
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |









